امام علی (علیه السلام)

وَفَدْتُ عَلَی الْکَریمِ بِغَیْرِ زادٍ           مِنَ الْحَسَناتِ وَ الْقَلْبِ السَّلیمِ»

(بدون زاد و توشهای از کارهای خوب و قلب سلیم بر خدای کریم وارد شدم.)


«وَ حَمْلُ الزّادِ اَقْبَحُ کُلِّ شَيْءٍ          اِذَا کَانَ الْوُفُودُ عَلَی الْکَریمِ»

(و هنگامی که انسان بر شخص کریمی وارد میشود، زشتترین چیز همراه ‌بردن زاد و توشه است.)

هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

 

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را

 

حافظ

جانها فدای مردم نیکونهاد باد

دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد

من نیز دل به باد دهم هرچه باد باد

حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد

جانها فدای مردم نیکونهاد باد

" اللهم صل علی محمد و آل محمد "

صد هزاران گوشها گر صف زنند

جمله محتاجان چشم روشن‌اند

مولانا

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده‌ام که رهزنم بر سر گنج شه زنم آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم

"مولانا"

عفو كن زين بندگان تن پرست،عفو از درياى عفو اولاتر است‏

اى ز دوزخ سوخته اجسامتان             سوى كوثر مى‏كشد اكرامتان‏
چون خلقت الخلق كى يربح على        لطف تو فرمود اى قيوم حى‏
    لا لان اربح عليهم جود تست              كه شود زو جمله ناقصها درست‏
عفو كن زين بندگان تن پرست            عفو از درياى عفو اولاتر است‏
عفوها هر شب از اين دل پاره‏ها           چون كبوتر سوى تو آيد شها
      بازشان وقت سحر پران كنى               تا به شب محبوس اين ابدان كنى‏
   پر زنان بار دگر در وقت شام                 مى‏پرند از عشق آن ايوان و بام‏
تا كه از تن تار وصلت بگسلند              پيش تو آيند كز تو مقبلند
پر زنان ايمن ز رجع سرنگون                 در هوا كه إِنَّا إِلَيْهِ راجعون‏
    بانگ مى‏آيد تَعالَوْا ز آن كرم            بعد از آن رجعت نماند آن حرص و غم‏
 بس غريبيها كشيديد از جهان             قدر من دانسته باشيد اى مهان

مولانا - مثنوی معنوی

گرم به گوشه ی چشمي شکسته وار ببيني...



گرم به گوشه چشمي شکسته وار ببيني
فلک شوم به بزرگي و مشتري به سعادت

بيايمت که ببينم کدام زهره و يارا
روم که بي تو نشينم کدام صبر و جلادت

مرا هرآينه روزي تمام کشته ببيني
گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت

اگر جنازه سعدي به کوي دوست برآرند
زهي حيات نکونام و رفتني به شهادت
ادامه نوشته

سعدی


من نه آن صورت پرستم کز تمناي تو مستم
هوش من داني که بردست آن که صورت مي‌نگارد

عمر گويندم که ضايع مي‌کني با خوبرويان
وان که منظوري ندارد عمر ضايع مي‌گذارد
ادامه نوشته

شعری درباره پیامبر(ص)

ماه فروماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمد
وعده‌ی دیدار هر کسی به قیامت لیله‌ی اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی آمده مجموع در ظلال محمد
عرصه‌ی گیتی مجال همت او نیست روز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتابند نور نتابد مگر از جمال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش خواب نمی‌گیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد
 
اللهم صل علی محمد و آل محمدو عجل الفرجهم
ادامه نوشته

مرا به جان تو سوگند...

مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی

که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندی

شنیده ام که بهشت آن کسی تواند یافت

که آرزو برساند به آرزومندی

"شهید بلخی"

ادامه نوشته

کردار اهل صومعه‌ام کرد می پرست

خط عذار یار که بگرفت ماه از او خوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او
ابروی دوست گوشه محراب دولت است آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار کیینه‌ایست جام جهان بین که آه از او
کردار اهل صومعه‌ام کرد می پرست این دود بین که نامه من شد سیاه از او
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن من برده‌ام به باده فروشان پناه از او
ساقی چراغ می به ره آفتاب دار گو برفروز مشعله صبحگاه از او
آبی به روزنامه اعمال ما فشان باشد توان سترد حروف گناه از او
حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد خالی مباد عرصه این بزمگاه از او
آیا در این خیال که دارد گدای شهر روزی بود که یاد کند پادشاه از او

حافظ 

 

سعدی

من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم

تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
 
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی
 
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
 
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
 
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی
 
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
 
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
 
به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
 
حافظ

شعری برای اباعبدالله الحسین علیه السلام دیدم که به نظرم زیباست

ادامه نوشته

که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش

 

دلم رمیده شد و غافلم من درویش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش


حافظ

بیا! که قصر اَمَل سخت سُست بنیادست بیار باده! که بُنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست؟
که: «ای بلندنظر! شاهباز سِدره نشین، نشیمن تو، نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کُنگره‌ی عرش می‌زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتادست...»
نصیحتی کنمت، یاد گیر و در عمل آر که این حدیث ز پیر طریقتم یادست
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد که این لطیفه‌ی عشقم ز رهروی یادست
رضا به داده بده، وز جبین گره بُگشای که بر من و تو دَرِ اختیار نَگْشادست
مجو درستیِ عهد از جهانِ سستِ نَهاد که این عَجوزْ عروسِ هزار‌دامادست
نشان عهد و وفا نیست در تَبَسُّم گل بِنال بلبل بی‌دل، که جای فریادست!
حسد چه می‌بری ای سست‌ نظم بر حافظ؟ قبولِ خاطر و لطفِ سخن، خدادادست!

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌


غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌ 

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌ی‌تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌ی‌تان‌

دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا

تمام آن‌چه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

 

ادامه نوشته

حافظ

چنان  بیرحم  زد تیغ جدایی

که گویی خود نبوده‌ست آشنایی

این نیز بگذزد

سیف فرغانی

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

کلام سبز

طفلی به نام شادی دیری‌ست گم شده ست

 

 طفلی به نام شادی دیری‌ست گم شده ست

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

"محمد رضا شفیعی کدکنی"

یارب بستان داد فقیران ز امیران

خوابند وکیلان و خرابند وزیران// بردند به سرقت همه سیم و زر ایران// ما را نگذارند به یک خانهٔ ویران// یارب بستان داد فقیران ز امیران

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن// مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن// غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن// اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن

از دست عدو نالهٔ من از سر درد است// اندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه مرد است// جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است// مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است

عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده است// جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده است// دل جز به سر زلف دلارام نداده است// صد زندگی ننگ به یک نام نداده است

مده ای رفیق پندم که به کار در نبندم

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی که به دوستان یک‌دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون نرنجد؟ که به وهم درنگنجد که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو که به تشنگی بمردم بَرِ آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم عجبست اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد و گرت به هر چه عُقبیٰ بخرند رایگانی
تو نظیر من ببینی و بَدیل من بگیری عوضِ تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
نه عجب کمال حُسنت که به صد زبان بگویم که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مده ای رفیق پندم که به كار در نبندم تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی!
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی
بُت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون؟ اگر این قمر ببینی دگر آن سَمَر نخوانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد نه به وصل می‌رسانی نه به قطع می‌رهانی

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم--حافظ

 

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را مهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم
چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
المنه لله که چو ما بی‌دل و دین بود آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم

حافظ

نه هردرخت تحمل کند جفای خزان       غلام همت سروم که این قدم دارد



 

ادامه نوشته

حافظ

در آرزوی خاک در یار سوختیم           یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی

ادامه نوشته

لحظاتی در جوار حضرت سعدی

 اگرت سعادتي هست كه زنده دل بميري            به حياتي اوفتادي كه دگر فنا نباشد       

 به كسي نگر كه ظلمت بزدايد از وجودت             نه كسي نعوذبالله كه در او صفا نباشد  

 تو خود از كدام شهري كه ز دوستان نپرسي؟     مگر اندران ولايت كه تويي، وفا نباشد؟

اگرم تو خون بريزي، به قيامتت نگيرم                   كه ميان دوستان اين همه ماجرا نباشد

نه حريف مهربان است حريف سست پيمان          كه به روز تيرباران سپر بلا نباشد

ادامه نوشته

سر آن ندارد امشب که برآيد آفتابي

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی    چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد    بزه کردی و نکردند مذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند    همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم    که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد    که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید    مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری    تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی    عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن    که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

مولانا

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند

 

مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند

در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر

 

وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت می‌کنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر

 

خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند

افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی

 

بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند

ادامه نوشته

مولانا

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر /خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند

آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو /وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند

برای دوستان هم اکنون

من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.

آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم.

منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی خوش به حالم
من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم
محمد صالح علاء