سر آن ندارد امشب که برآيد آفتابي
| سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی | چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی | |
| به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد | بزه کردی و نکردند مذنان ثوابی | |
| نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند | همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی | |
| نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم | که به روی دوست ماند که برافکند نقابی | |
| سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد | که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی | |
| دل من نه مرد آنست که با غمش برآید | مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی | |
| نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری | تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی | |
| دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی | عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی | |
| برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن | که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی |
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 2:17 توسط حسین
|
بسم الله الرحمن الرحیم