کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشق اولست و زيادت

گرم جواز نباشد به پيشگاه قبولت
کجا روم که نميرم بر آستان عبادت
مرا به روز قيامت مگر حساب نباشد...
که هجر و وصل تو ديدم چه جاي موت و اعادت

شنيدمت که نظر مي‌کني به حال ضعيفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عيادت

گرم به گوشه چشمي شکسته وار ببيني
فلک شوم به بزرگي و مشتري به سعادت

بيايمت که ببينم کدام زهره و يارا
روم که بي تو نشينم کدام صبر و جلادت

مرا هرآينه روزي تمام کشته ببيني
گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت

اگر جنازه سعدي به کوي دوست برآرند
زهي حيات نکونام و رفتني به شهادت